۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

زندگی نامه کشیش کامیل نوایی 2



شهادت زندگی ایمانی کشیش کامیل نوایی (2)
 
مشکلاتم بسیار شده بود و باید آماده گذراندن دوران حبس می شدم که به فکر خروج از ایران افتادم و حدود سی و هفت سال پیش به کمک پدر زنم توانستم به همراه همسرم از ایران خارج شوم. چند روز نخست در هتل MONACO شیکاگو بودیم، همراه بردن و نگهداری زن در آن وضعیت مشکلی بود که مرا مجبور به فرار از هتل کرد. البته چون می دانستم پدرزنم می آید و فریبا را با خود می برد و بعدها که پیگیر ماجرا شدم متوجه شدم فریبا به ایران برگشته است.
مدتی به دنبال خوش گذرانی و عیاشی بودم تا اینکه به فکر ادامه تحصیل و اخذ مدرک فوق لیسانس افتادم. یک سال پس از ورود به آمریکا با نادره آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم. در همین ایام بود که خبردار شدیم اوضاع ایران خراب شده و نمی توانیم مانند گذشته به وطن خود برگردیم و مجبور شدیم در آمریکا ماندگار شویم.
دولت آمریکا شرایط فراوانی برای مشمولین گرین کارت گذاشته بود که شامل حال ما نمی شد، در همین ایام در یکی از کازینوها با شخصی برزیلی به نام والتر باتیستلا آشنا شدم که به خاطر داشتن سرمایه فراوان، نفوذ فراوانی داشت و با راهنمایی های او بالاخره در حدود بیست و نه سال پیش موفق به دریافت گرین کارت و مفتخر به دریافت عنوان شهروند آمریکایی شدم. البته والتر که خود مسیحی کاتولیک بود به این شرط به من کمک نمود که من نیز کاتولیک شوم و من نیز مدتی به ظاهر کاتولیک بودم و گاهی با او به کلیسا می رفتم.





آشنایی جدی من با مسیح به حدود بیست و چهار سال پیش در دهم ماه می، بر می گردد؛ البته حدود شش ماه قبل از آن در دل خود احساس نا آرامی می کردم. البته همان موقع در کنار درس خواندن شروع به کار نیز نمودم و با کمک والتر توانستم یک شرکت ساختمانی تاسیس کنم که هنوز نیز آن شرکت را در دست دارم، بنابراین وضع مالی خیلی خوبی داشتیم و با همسرم بسیار خوش می گذشت و مسافرت های زیادی می رفتیم و از نظر مالی هیچ غمی نداشتیم، ولی با تمام این اوضاع در دل خود احساس امنیت و آرامش نداشتم، گذشته بد من و سوء پیشینه اعتیادم، عصبانیت فراوانی بر من وارد می ساخت و مجبور به مصرف قرصهای زیادی بودم تا به آرامش برسم ولی همیشه از این موضوع ناراحت بودم.  شاید می توانستم هر چیزی را بخرم ولی شب که به خانه می آمدم هنوز احساس ترس و نا آرامی داشتم ولی این حالت خود را برای کسی بازگو نمی کردم و خود را انسانی با اعتماد به نفس و تحصیلات بالا نشان می دادم و غرور های انسانی در من وجود داشت ولی با همه آنها نمی توانستم زندگی خود را نگه دارم، در خودم تلاطم زیادی بود و با خشم و عصبانیت این تلاطم خارج می شد و باعث می شد همیشه در خانه دعوا و منازعه داشته باشیم. این اوضاع به قدری برای من دردسر ساز شد که چندمرتبه تصمیم به خودکشی گرفتم ولی علاقه به زندگی و دختر عزیزم مانع از این کار شد.
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر